کائنات

I try to get the maximum Chi energy from Kaenaat and give Shachi back to it :)
پاستور، اتریش، آواتار

دوباره میدونم که کلی وقته که آپدیت نکردم ولی شاید آذین به بعد برسم که اخر هفته ها بیام سراغ این وبلاگ، فونته فارسی روی لپتاپم نشد و خیلی ساخته که فرگلیسی تایپ کنم و این گوگل واسه خودش تغییر بده به فارسی.
تو ژانویه یه هفته ده روزی رفتم اتریش که فرق این مسافرت با قبلیها این بود که اولا تنها بودم (البته سوپروایزرم که فوق العاده موجود ساپورتیویه همرام بود) و دوم اینکه برای یه کنفرانسه کاری بود که به پروژه دکترام  مربوط بود، پروژه دکترای من مربوط به یه کنسرسیوم به اسم پاستور (به پاس بزرگداشت پاستور) با پارتنرهای مختلف از کشورهای اروپایی هست و هر شش ماه هم روند پیشرفت پروژه طی یه کنفرانس یه هفته ای بررسی میشه و هر دفعه هم قراره که میزبان یکی از کشورهای اروپایی که توی این پروژه هستن باشه که این دفعه نوبت اتریش بود و در شهر لینز یا لینچ که دومین شهر بزرگ اتریش هست.

مجموعا بیست نفر بودیم و جلسه ها یا تو لابی هتل بود یا توی tech center که یه جایی نزدیک هتل بود و صبح از هتل پیاده اونجا میرفتیم. عشق من این بود که اتاق هتلم رو به رود دانوب بود و منظره برفی فوق العاده ش، صبح که بیدار میشدم فقط کافی بود که چشمم رو باز کنم تا دانوب و بخشی از شهر لینز واقع بروی تپه ای در طرف دیگر دانوب قرار داشت رو ببینم یول تمام مدت هم یه ریز برف میومد و هوا هم فوق العاده سرد بود. موقع اومدن هم پروازم مستقیم نبود و اول باید فرانکفورت میرفتم که کلی سینوس هام تو هر 4 تا پروازی که داشتم اذیتم کردن. دلیل اصلیش هم اول سرمای بیسابقه امسال تو اروپا و بعدش هم این خلبانهای لوفتانزا بود که خیلی سریع ارتفاع کم میکنن موقع نشستن که به سینوس خیلی فشار وارد میکنه نگران

ولی با تمام این حرفها کلی خوش گذشت به من، بچه های اتریشی پروژه هم فوق العاده بودن و کلی ما رو تو شهر گردوندن، یه شب هم یه رستوران سنتی با میز و صندلیهای سنگی و سقف بینهایت کوتاه مهمون کردن، یه رستوران مدرن طبقه بالای موزه الکترونیک شهر، بیخودی هم نمیگم که استاد راهنمام ساپورتیو بود خیلی، طفلکی کلی زحمت کشید که بیف استیک سفتو واسم تیکه کنه (البته من ازش نخواسته بودم!) کلی هم همه بهش خندیدن و ازش عکس گرفتن چشمک

خیلی نتونستم عکس بگیرم چون بعد از له شدن دوربین نیکون 10 MP مون در ساختمون اتمی بروکسل همچنان بدون دوربین بودم و از همه مسخره تر که موبایلم رو هم تو خونه جا گذوشته بودم، خلاصه دوباره رفتم و یه دوربین مثل دوربین قبلیمون گرفتم و فقط روز آخر تونستم در طول دانوب یه کم عکس بگیرم. دقیقا روز تولد باباییم 25 ژانویه هم برگشتم آیندهونقلب

قبل از اینکه برم اتریش، رفتیم فیلم سه بعدی آواتار شاهکار جیمز کامرون، بینظیر بود این فیلم، یه ملغمه ای از عرفان سرخ پوستی و یه جور به تصویر کشیدن احساس گناه آمریکاییها از رفتارشون با سرخ پوستها! این آخری نظر فوآد بود که البته منم دقیقا همین حس رو داشتم...خلاصه حتما این فیلم رو ببینین، مناظر رویایی فوق العاده ای داشت این فیلم، ما چون بلیط رو آنلاین خریده بودیم خیالمون راحت بود و یه کم مونده به شروع فیلم رسیدیم، در نتیجه نتونستیم دو تا جای کنارهم گیر بیاریم و فوآد 12-10 ردیف جلوی من بود و یه صحنه هایی مثلا پروانه های کوچولویی که پرواز میکردن رو من با عینک سه بعدی دقیقا روی سر فوآد میدیدمنیشخند یا مثلا حس جالبی که موقع فروریختن یه ساختمون توی فیلم بود و اینکه دقیقا لرزش زمین زیر پا تو سینما رو میشد حس کرد عینک

چند تا عکس از اتریش:

 

+نوشته شده در ۱۳۸۸/۱۱/٢٠ساعت۱٢:٠۸ ‎ب.ظتوسط سلی | نظرات ()
مسافرت ایتالیا و دکترا

ایتالیا کشور فوق العاده زیبایی هست، با مردمانی از نظر رفتار بسیار شبیه به ایرانیان، از طرز رانندگی کردن و بوق زدنهای ممتد گرفته تا خونگرم بودنچشمک

قبل از سفر یه برنامه تقریبا یک ماهه ریخته بودیم و قصد داشتیم دو هفته رم و دو هفته هم شهرهای دیگه شو ببینیم و آخرسر هم پیش دایی فوآد در جنوا و ازونجا برگردیم آیندهون، ولی به خاطر مصاحبه دوم دکترای من فقط تونستیم یه هفته رم باشیم و تازه موضوع تز دکترا رو هم فردای روزی که رسیدم رم دریافت کردم که حدود دو هفته وقت داشتم برای ایده جدید دادن و آماده کردن پرزنتیشن در مورد مبحثی که فازش با فوق لیسانسم متفاوت بود...یول

خلاصه که اونطوری که دلم میخواست نشد بگردم و بیشتر تو هتل بودم و جلوی لپتاپ، حالا خوب بود که هتلش چار ستاره بود و من از هرجهت راحت بودم، ولی از اون همه جای دیدنی که رم داشت فقط به کولوسیوم و واتیکان و کمی هم در شهر گشتن اکتفا کردم ...مژه

حالا که همه چی تموم شده (و از قضا استاد راهنمام هم ایتالیاییه)، کلی دلم میسوزه که چرا رم رو خوب نگشتم، ولی اینو مطمئنم که یه بار دیگه خواهم رفت عینک 

این هفته وقت کنم اینجا عکسای رم رو میذارملبخند

15 اکتبر 2009

سلی

+نوشته شده در ۱۳۸۸/٧/٢٢ساعت٧:٠۳ ‎ق.ظتوسط سلی | نظرات ()
سفر لوکزامبورگ

ما از لوکزامبورگ برگشتیم، سفر فوق العاده ای بود و خلاصه همه جای این کشور کوچولو رو گشتیم، هتل مون هم عالی بود و پارکینگ هم داشت که خیلی خوب بود، کلی شهرای کوچیک و روستاها، کوه هم داشت که کوهنوردی هم کردیم، چون اینجا ازین خبرا نیست و زمین صافه همش...عینک

آلمان و بلژیک زیاد رفتیم ولی این دفعه کامل بلژیک رو رد کردیم، تا به لوکزامبورگ رسیدیم و یک مقداری هم فرانسه و آلمان قسمتهاییش که همینطوری به ما نزدیک نیست و با لوکزامبورگ مرز داره رو روزای بعد دیدیم، شهر تریر زادگاه مارکس رو هم به خاطر مارکس و موزه اش رفتیم...لوکزامبورگ از نظر طبیعت فوق العاده اس...جاده ها شم که انگار آدم داره از وسط بهشت رد میشه....خیلی سبز، یه طرف آب روان و یه طرف کوه سرسبز...اصلا یه جاهایی از جاده تو روز روشن از شدت انبوهی درختها تاریک بود...از خود راضی

الان خیلی کار دارم، سر فرصت میام و یه گزارش کامل مینویسم و عکسم میذارم، امیدوارم مثل سفر آمریکا بدقول نشم، خب البته سفر آمریکا پنج شیش برابر این یکی بودخنثی خلاصه موشو جون جیغ نزنی چرا عکس نذاشتموقت تمام

سلی

١۶ اردیبهشت ٨٨

آیندهون

+نوشته شده در ۱۳۸۸/٢/۱٦ساعت٥:٤٧ ‎ب.ظتوسط سلی | نظرات ()
آمار رو به افزایش مسلمانان اروپا!

این ویدئو رو ببینین، جالبه البته بیشتر تبلیغاتیهچشمک

15 اردیبهشت 1388

 

+نوشته شده در ۱۳۸۸/٢/۱٥ساعت۱٠:٠۳ ‎ب.ظتوسط سلی | نظرات ()
30 آپریل روز ملکه

تو هلند ٣٠ آپریل که روز تولد مادر ملکه بئاتریس (ملکه قبلی یعنی ژولیانا) هست تعطیل رسمی است و مردم این روز رو جشن میگیرن که بیشتر نشانه وحدت ملی شون هست.

امسال هم ما از تلویزیون این مراسم رو دیدیم...همه چی مثل همیشه بود که یهو یه ماشین مشکی رنگ که جلوش هم قبلا به جایی خورده بود یکدفه اومد طرف اتوبوس ملکه و خانوادش که البته اتوبوس دو سه ثانیه زودتر از تیررسش رد شده و ماشین با برخورد به چند نفر پیاده و دوچرخه سوار به ستون باریک و سنگی روبه‌روش برخورد می‌کنه...همه چی خیلی سریع...پنج نفر غیر از راننده کشته شدن ١١ نفر هم زخمی، یه ویدئویی بعدش دیدم که یه دختر کوچولو هم بین کشته شده ها بود...ناراحت...تو خیابون هم لکه های خون دیده میشد...

اولین چیزی که به ذهن آدم میرسه شاید این باشه که کار یه تروریست مسلمان القاعده ای باشه ولی پلیس دو ساعت بعدش گفت که یه هلندی سی و هشت ساله‌ به اسم کارتز ساکن آپلدورن بوده که تنها زندگی می‌کرده و هیچ سابقه‌ای هم در اداره پلیس نداشته، یه کم قبلش هم بیکار شده بوده...

برای من این موضوع تعجب آور بود که این اتفاق در کشوری رخ داد که با وجود اینکه مجازات قتل عمد فقط پنج سال زندان هست ولی همیشه میزان وقوع جرم و جنایت خیلی پایینه و مردم خیلی مهربونی که جزء خوشبخت‌ترین و راضی‌ترین آدم‌ها در دنیا هستند...عینک

ویدئوی این روز هولناک

روز غمباری بود...فردا صبح داریم میریم برای سه چهار روز لوکزامبورگ با ماشین...امیدوارم کلی بهر دومون خوش بگذرهخوشمزه

١٠ اردیبهشت ٨٨

 

+نوشته شده در ۱۳۸۸/٢/۱٠ساعت٧:۱۸ ‎ب.ظتوسط سلی | نظرات ()
آخن و سال نو :)

سال نوی همه با تاخیر مبارکهورا

من یه عالمه پست رو همینطوری فقط دو خط نوشتم با تاریخ و ول کردم حالا اینو همینطوری آپدیت کردم...نیشخند از لعبت جون و بلندای عزیز هم مرسی، کامنتاتون یه جورایی انگیزه شد واسه آپدیت چشمک

تو ایام عید که مسافرت خاصی نرفتیم ولی دیروز رو رفتیم آخن که البته من یه امتحان داشتم اونجا و اون هم پیشنهاد کرد که باهم بریم...خلاصه شهر فوق العاده ایه که با شهرای هلند خیلی فرق داشت ازین نظر بیشتر که خیابون شیب دار زیاد داشت همینکه واسه راه افتادن نیم کلاژ لازم بود چیزی که اصلا اینجا معنی نداره و همینطور کوه...که هردوی اینا منو یاد تهران مینداخت و جالبیش این بود که بازم مردم از دوچرخه خیلی استفاده میکردن درست مثل هلند ولی من یاد خاطرات بچگیم با دوچرخه میوفتادم، میرزای شیرازی کوچه ٢٠ که کوچه ی نسبتا شیبداری هم بود....

کوهش هم مثل درکه بود که همش پر از دختر پسرای جوونه، کلا اینا خیلی به ورزش اهمیت میدن، یه چیز دیگه هم که خیلی جالب بود دیدن بچه های کوچولو دوچرخه سوار که کلاه کاسکت داشتن...چیزی که تو هلند معمولا نمیدیدم...اینجا بچه های سوار دوچرخه زیاد میبینم ولی بدون کلاه ایمنی...

اطراف آخن هم قلعه های دوران شارلمانی بود و تو هر کدوم هم شوالیه ای که صاحب اون قلعه بوده دفن شده بود...کلا جالب بود من بچه که بودم فکر میکردم کارتونهایی که توش شوالیه داشت افسانه ایه...اون هم شده بود راهنمای من و راجع به امپراطوری شارلمانی هی توضیح تخصصی میداد که یه زمانی مثلا 1200 سال پیش کل اروپای غربی و مرکزی دست اینا بوده و امپراطوراشون به خصوص چارلز اول و فرانکیش که خیلی مذهبی بوده و ...حالا طفلکی خودشم فکر نمیکرد که آخن این همه ازین قلعه ها داشته باشه...ابرو یاد این امامزاده های خودمون میوفتادم...چشمک

"Castle Frankenberg"

یه کلیسای خیلی بزرگ هم داشت که خیلی شبیه Dom کلن بود:

Palatine Chapel) Aachen Cathedral)

 

بستنی های خیلی خوشمزه ای هم داشت که بعضی از طعم هاش برای من خیلی عجیب غریب و نا آشنا بود...خوشمزه

شب رسیدیم خونه هنوز هوا روشن بود و من کلی سرم درد میکرد و قشنگ 12 ساعت خوابیدم...خواب

15 فروردین 1388

+نوشته شده در ۱۳۸۸/۱/۱٥ساعت۸:۱۱ ‎ق.ظتوسط سلی | نظرات ()
تماس تلفنی با خدا :)

من امروز یه چیزی جدید رو تجربه کردم... از موبایلم به موبایل خدا زنگ زدم و واسش پیغام گذوشتم...فرشتهخجالت بعد از چند تا بوق رفت رو پیغامگیر که به زبان هلندی اینو میگفت: "این صدای خداست، در حال حاضر قادر به صحبت با شما نیستم، اما لطفا پیام خود را بگذارید."

حس عجیب غریبی بود، خیلی خدا رو نزدیکتر از همیشه احساس میکردم...

هدف یوهان فن در دنگ (Johan van der Dong)، هنرمند هلندی مبدع این اثر (در نمایشگاهش در شهر خرونینگن هلند) هم دقیقا این بوده که بگه که خدا همیشه و همه جا در دسترس هست و با یه شیوه مدرن هم میتونین با خدا حرفاتونو درمیان بذارین، با استفاده از یک شماره تلفن موبایل هلند!!!

اصلا همینکه تا 6 رقم اولش (003164) مثل موبایل خودم بود هم کلی ذوق داشت...چشمک 

شماره موبایل اینه: 0031644244901 برای کسایی که دوست دارن زنگ بزنن و پیغام بذارن...به من زنگ بزن

خودشم گفته که من یک هنرمندم و به پیام ها گوش نخواهم داد...خلاصه خیالتون راحت باشه کسی غیر از خدا نمیشنوه...ساکت

زودم بجنبین چون این خط از دیروز راه افتاده و فقط شش ماه فعال هست و پیغام میگیره... 

سلی

8 مارس 2009

+نوشته شده در ۱۳۸٧/۱٢/۱۸ساعت٥:٢۳ ‎ب.ظتوسط سلی | نظرات ()
پست مسافرت پاریس رو آپدیت کردم

هفت هشت ماه پیش رفتیم پاریس ولی من حوصله نداشتم عکس اضافه کنم توی پست و امروز اینکارو کردم، اینجا....ساکت البته کلا تو نوشتن هم تنبلم، ولی دارم سعی میکنم که حداقل خاطراتم رو بنویسم بعدا خیلی جالبه که بخونم به خصوص که حافظه زیاد خوبی هم ندارم و یادم میره جاهایی رو که یه زمانی رفتم...

بزودی راجع به مسافرت طولانیه ژانویه به آمریکا هم می نویسم، منتظر باشید...البته آدمای زیادی وبلاگ منو نمیخونن شاید دو سه نفرچشمک، فکر کنم به خاطر اینه که من اجتماعی نیستم و تو این چندسال اخیر هم بیشتر منزویم نسبت به قبل...ابرو

سلی

7 مارس 2009

+نوشته شده در ۱۳۸٧/۱٢/۱٧ساعت۱۱:٢٤ ‎ق.ظتوسط سلی | نظرات ()